|
بدرود!
اومدیم که شاید باید کاری کنیم.
شاید باید 1000 سال دیگه اتفاقی بیافته که ما جرقه اون رو
امروز زده باشیم.
نیومدیم دنیا رو تغییر بدیم اومدم تغییر
کردن رو یاد بگیرم و یاد بدم.
شاید برای هر کدوم ما سخته که باور کنیم بزرگ های دنیا هیچ
فرقی با ما ندارن ونداشتن.
اما حقیقت اینه که اونا در حقیقت و ذات انسانیت هیچ تفاوتی
با دیگران ندارند و تنها برای زنده بودن خودشون یه هدف رو
پیدا کرده بودن که باید به اون می رسیدم و خودشون رو درگیر
مسایل حاشیه ای نکرده بودن.
ما باید به این حقیقت برسیم که لحظه لحظه زندگی ما ارزشی
به نام وقت داره و نباید از اون بی خودی خرج کنیم.
زمانی رو در دست داریم و
باید اون رو خرج کنیم. نه می تونیم به کسی قرضش بدیم
و نه می تونیم از کسی قرض بگیریم.
به قول شاملوی عزیز" تولد اتفاقی هست که می تونه رخ بده با
رخ نده اما پس از تولد مرگ مخلوق قطعی ست" درسته ما هر
لحظه که داریم پیشرفت می کنیم و به کمال می رسیم داریم از
اون طرف هم به مرگ نزدیک می شیم. بهتر هست همون طور که
داریم جشن و سرور پیشرفتها رو برپا می کنیم از اون طرف
داستان هم قافل نشیم . البته منظور من ترسیدن از مرگ نیست
فقط می خوام بگم برای همین مدت بودن هم باید برنامه داشت.
ساعتی رو توی دفتر کارتون بزارین که فقط عقربه ثانیه شمار
اون کار کنه. به جرات می گم که به این باور می رسید که
برای هر کاری چقدر دیر دارید شروع می کنید و هر ثانیه
تاخیر شماره رو چقدر داره عقب می ندازه.
صد البته که نباید با استرس زندگی کرد.
این گونه به عقربه نگاه کنید که چقدر از این ثانیه ها رو
برای رسیدن به هدفتون صرف کردین.
چقدر از اون رو برای رسیدن به خانواده خودتون اختصاص
دادید.
چقدر از اون رو برای صاف و پاک کردن و یا سفید نگه
داشتن روحتون استفاده کردین.
جقدر از اون رو برای عشقتون صرف کردین.
چقدر از اون رو برای سایر بنده های خدا صرف کردین.
چقدر از اون رو برای گوش کردن دردی و یا برطرف کردن مشکلی
اختصاص دادید.
چقدر از اون رو طوری زندگی کردین که از آنگونه بودن لذت
بردید.
چقدر از اون رو برای نگاه کردن خنده دخترک کبریت فروش
اختصاص دادید.
چقدر از اون رو برای نگاه کردن درست و غرق در محیط شدن
اطراف طی کردید.
....
|